-پس از یک ماه که شبیه به عمری سپری شد، دیدمت. نه در راهرو های مدرسه، نه در کلاس فیزیک دهم ریاضی، بلکه در کلاس تقویتی فیزیک دهم تجربی که من خود را به خاک و خون زدم تا پول کلاست را جور کنم و بیایم. قرار بود زیبا به نظرم نیایی. به هر حال، دو برابر من سن داری، زیبایی ای معنی ندارد. اما چشمان من کور تر از این بود که متوجه اختلاف سن و سال شوند. حتی نمیتوانستند متوجه رابطه ما شوند، تو استاد بودی و من دختر بچه ای رها. بعد از آن یک ماه که به نظر میرسید با اکراه جواب سلامم را میدهی، مخفف اسمم را دوباره صدا کردی. لرزش قلبم در حالی که قرار بود ازت متنفر باشد. «یاسی.» کلمه ای که من را از این بعد زندگانی منتقل میکند. نحوه ای که سنگینی نگاهت موقعی که سرم روی میز قرار داشت را روی خود حس میکردم، باعث بال زدن شاپرک در دلم میشد. با اینکه تبعیض نباید وجود داشته باشد، ولی تو هم هنگام سخن وری با هر کس، به من نیز نگاه میکردی. مرد مومن بیست و چهار نفر در کلاسند! چرا من؟ نحوه ای که با چشمان سبزت روحم را مطالعه میکنی، باعث تهی شدن بدنم میشود. کاش، مجبور به جدایی ازت نبودم استاد فیزیک مورد علاقه ام؛ آقای ملت.
یوپلنت











